روزه تو گرمای تابستون ، اولش به نظرم سخت اومد . یکم با خدا غرغر که چه ارض کنم درد دل کردم که حالا نمیشد ماه های قمری نمی چرخید و ماه رمضون همش تو ی زمستون بود .... اما خب طبق معمول به نتیجه ای جز تسلیم نرسیدم...افسوسخجالت

ماه رجب 5 روز گرفتم . البته مثل هر سال زیر فشار غرغرای مامان ... ولی خودمونیم یکم سخت بود... البته من با غذا نخوردن مشکل ندارم و نداشتم.

به قول بچه خواهرم : کسیکه غذاش اندازه یه سوسکه ماه رمضونو غیر رمضون واسش فرق نداره که (اینو خطاب به من میگه )ابرو

ولی خب تحمل تشنگی و گرما یکم سخت بود. با خودم عهد کرده بودم ماه شعبانم تا اخر بگیرم اما خب مامان تا فهمید یه داد بلند زد سرم که...ناراحتدل شکسته(برای پر کردن نقطه چین اول یه مامان با قیافه اخمو و موقع داد زدن تصور کنید اونوقته که فلبداهه میتونید پرش کنیدنگران )منم خب گفتم بچه زدن نداره که شما اجازه بده برای اینکه بهم فشار نیاد یک روز در میون میگیرم.

اما خب از بد شانسی منو خوش شانسی مامان عروسی دختر خواهرم افتاد تو ماه شعبانو خب اولین نوه دختری بود (البته پسر بزرگ، خواهر بزرگم از همه بزرگتره ولی اون پرچم داره پسراس)و باید سنگ تمام میزاشتیم . این وسطم من با دستور اکید مامان از روزه محروم شدم.دل شکسته

بعدم که یک هفته رفتم تهران خونه خواهرم دنبال کار انتقالی و خلاصه نشد . .

.

اما این دو هفته اخرو گفتم من میخوام روزه بگیرم هر گونه داد و بیدادو اخم و تخم هم پذیرفته نمی باشد .قهر الانه که ماه شعبان تمام بشه حسرتش به دلم بمونه . مامان و بابا هم که دیدن تصمیم راسخه به غرغرای هر روزه بعد افطار و میان روزی در طول هفته اول بسنده کردن ...ابرو

اما چشمتون روز بد نبینه اخر هفته معدم یهو قاطی کرد حالا چیزی خوردم مصموم شدم یا هر چیز دیگه ای که به معدم نساخت ( اخه از بخت بد معده خوبی ندارم ) خلاصه که 4 _ 5 روزی حالم بد بود ، تب و تهوع و .... و کاسه کوزش سر روزه گرفتنم شکست .نگران

مامان و بابا هم اولتیماتم دادن که هفته بعد ممنوع . اگه هم خوبی نشی روزه ماه مبارک پر ...دل شکسته

اما مگه میشد ؟...

همش خدا خدا میکردم که معدم دست از ناسازگاری برداره و باهام راه بیاد .. خدا رو شکر سه روز قبل ماه مبارک خوب شدم . جمعه که خواستم به پیشواز برم مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت به شرطه ها و شروطه ها ...

اولا : باید حتما سحری بخوری...

ثانیا : اگه امشب بازم بعد از افطار حالت بد شد ، دیگه عواقبش پای خودت.

منم گفتم چشم. ...نگران

اما خب خدارو شکر هیچ مشکلی پیش نیامد.حتی تشنگی. الان تو این 4 روزه حالم خوب خوب بوده . ..

 

اره ماه رمضون امسال هم اومد . فکرشو که میکنم میبینم چقد دلم واسش تنگ شده بود .خیال باطل

لحظات زیبای دعا در سحر و پاشدن واسه سحری و غرو لندای موقع بیدارشدن و چشمای خواب آلود ،... دعای سحر و 3 دقیقه آخر و بدو بدو آب قورت دادن ها و ...

البته خداقوت این سحرا واسه مادراس قلب، خدا همشونو واسه من و شما حفظ کنه و تو این ماه همه حاجاتشون روا ...

بنده خدا ها از همه زودتر پامیشن و دیرتر میخوابن....

هه ! ..نمونش تو خونه ما ، من ساعتو برای یک ساعت قبل اذان واسه مامان کوک میکنم ، بنده خدا پا میشه و سحری رو آماده میکنه ، دومی باباس که بلند میشه ، به قول خودش باید سحری رو کامل بخوره ، قربونش برم الهی ، خب مثل همه باباها یکم شکمو ِ دیگه قلب، اخرین نفر م منم که با صدای مامان که پاشو الان اذان میشه ( البته این ترفندیه واسه گول زدن و بیدار کردن من) بیدار میشم خجالت، زود سحری رو (که به قول بابا : دختر آخه اینم شد خوردن ، نخوری آبرومندانه تره ، کی با این غذا جون روزه داره آخه ...) میخورم و همونجا کنار سفره پشتیمو میزارم تا رادیو اعلام کنه : روزه داران عزیز 15 دقیقه تا اذان صبح بعدم بدو بدو چای و میوه بخورم و وضو بگیرم واسه نماز ...مژه

البته نه اینکه تنبلیم بیادا ،نه ، نیست آماده کردن سحری ثواب زیاد داره منم که ایثار گر ، میگم همه ثواش واسه مامان باشه خجالت... والا..زباننیشخند.

آه...وقتی منتظر افطاری ، وصدای ربناهای قبل اذان ... وقت گرسنگیه قبل افطار که لحظه شمار دقایق آخریو یهو اذان بالا بلند مرحوم مؤذن زاده اردبیلی پخش میشه (البته نور به قبرشون بباره شاهکاریست اذانشون ولی خودمونیم موقع افطار وقتی یه چشمت به آبجوشست و یه گوشت به صدای تلویزیون تا اذان تمام بشه و بدوی سمت سفره ، اذان ایشون آی حرص آدمو در میاره ، بچه که بودیم همیشه تا میشنیدیم آخ و ماخمون هوا بود که وای باز این اذان بلنده رو گذاشتنخجالت ) ... شبای قدرشو شب بیداریاش... بوی نظری های قبل افطار و افطاریای دور هم ...

ذولبا بامیه رو نگو که دلم رفت ... سفره ی ماه رمضونه و ذولبا بامیش دیگه...قلب

چیه بابا کی گفته من شکمو هستم ... ابرو خب دوست دارم دیگه ...

اصلا فقط بابا درکم میکنه ... هر سال همون روز اول میره و کلی واسم میخره تازشم میدونه دخترش بامیه بیشتر دوست داره ...بامیشو بیشتر میگره ... منم همیشه هنوز پاکت اول تمام نشده اعلام میکنم که داره ذولبا بامیم تموم میشه و بابا سریع اقدام میکنه ...خجالت

...


دلم واسه همه چیزش تنگ شده بود... خدا جون ممنونتم که بهم فرصت دادی یه ماه رمضون دیگه رو درک کنم .بهم فرصت دادی تا تو این ماه مهمونیه تو، سر سفره میزبانی چون تو باشم و کوله بار گناهانمو سبک کنم ، ممنونتم که بهم فرصت دادی که بازم شبهای قدرتو درک کنم و ازت بخوام به حرمت این ماه و این شبهای عزیز منو ببخشی و بهم رحم کنی... خداجون ممنونتم ....... ممنونتم واسه اینکه هیچ وقت این بنده گناهکارو از درگاه رحمت نروندی .... ممنونتم ..ممنونتم............................

ممنونتم خداااااااااااااااااا جون........................

انشالله که همگی بتونیم از این سفره رحمت الهی به اندازه کافی بهره وافی رو بگیریم و خدای نکرده نرسه اون روزی که بگن فردا عیده و نگاه کنیم ببینیم دستمون هنوز خالیه از این ماه ...

یا حق ....التماس دعا....

 

/ 1 نظر / 25 بازدید
پرنیان

خیر مقدم عرض میکنم خانمی. امیدوارم این بار دیگه وبلاگ و دوستاتو تنها نذاری. الانم وقتشه یه سر و سامونی به وبلاگ قشنگت بدی تا از اینی که هست قشنگ تر بشه. در پناه خدا.